۱۵۰ تا از بچه ها غایب بودند اما ما حاضر بودیم و حاضر هم موندیم گفتند نمیشه حاضر نباشید چون شما حقوق بگیر دولت هستید و باید حقوقتون حلال باشه .
خلاصه این که ما موندیم و در و دیوار و هر چی بهش نگاه مهربانانه کردیم ، تشر زدیم ، قربون صدقه اش رفتیم فایده نداشت که نداشت .
+ نوشته شده در
88/08/09ساعت   توسط آش کشک
|
سر نوشت : همکاری خانه خرید ....... قند ما بالا رفت .
نقـــــل قول : معلوم بود تازه تصدیق رانندگی گرفته ، سر افراشته و چسبیده به فرمان اتومبیلش، راست و مستقیم رو به رو را نگاه میکرد . وقتی نگاهش می کردم گردنم به شدت تیر می کشید .راستش ترسیده بودم، آخر هنوز یک هفته نشده بود که خدا پرشیا (ی)عزیزم را به من داده بود . سعی داشتم از او و ماشینش فاصله بگیرم ، اما این ترافیک لعنتی اجازه نمی داد . حسابی شلوغ بود . خیابان وسط مرکز خرید واقع شده بود و هر لحظه تعداد افراد پیاده هم بیشتر می شد .
ترمز های ناکهانی خانم هم اعصاب برایم نگذاشته بود . تصمیم گرفتم به قیمت فحش و ناسزای راننده های پشت سر حداقل یکی دو ماشین از او فاصله بگیرم .
صدای بوق مکرر و برو دیگه .... برو دیگه ، گوشم را پر کرده بود که سایه سنگین جناب سروان در آینه بغل هویدا شد .
ـــ چرا حرکت نمیکنی؟
ـــ (اشاره به ماشین رو به رو ) آخه خانومه جناب سروان .
ـــ (در حالی که خم شده و داخل ماشین را نگاه میکرد ) ببخشید برادر تاریک بود سیبیل هاتو ندیدم .
( و با غضب ادامه داد ) حرکت کن ببینم خانوم حرکت کن ، راه مردم رو هم بیخود بند نیار .
ـــ چشم جناب سروان .
دُمـــــ نوشت:
پسر کوچولوی من وارد سال پنجم از زندگیش شد
.
+ نوشته شده در
88/07/30ساعت   توسط آش کشک
|